رنگ پاییز
لحظه هاي تنهايي
زن موهبت و لطف خداوند ثواب است زن گوهر دردانه بي چون و جواب است همچون صدفي در دل خود رويش جان است زن چشمه زيبايي بي حدو حساب است او مادر و سلطان غم و عشق و محبت زن فاطمه و مريم و يك چشمه گلاب است از جنس لطيف است و چو گلبرگ معطر زن مادر شش ماهه گلي همچو رباب است سرمنشأآرامش و ايجاد مودت زن در قلم صاحب قرآن و كتاب است ما مرد رهيم و عمل و قدرت بازو زن جوشش احساس و دلي پشت حجاب است گر آمده اينك به جهان آدم و حوا زن را چه گنه ، برسرحوا چه عتاب است؟
غمين عطر گیسوی خیالت،خونفشان است و دلارا آسمان تیره امشب رنگ موهای تو دارد آمدی بنشین و بشکن غربت و تنهاییم را این فضا حالا چه عطری با نفسهای تو دارد تاتو آهسته گشودی صحبت شیداییم را دل چه غوغا از صدای پر زسودای تو دارد من در آغوش تو گشتم آشنا با ساز قلبت قلب من شوری به سینه از تپشهای تو دارد با تو امشب میل مستی دارد اینک جان و هستی همچو قطره دل به شوقی خوش به دریای تو دارد ساقی بزم خیالم در کنار یادت امشب جام نوشین خیالی از سراپای تو دارد خسته ای غمگین و تنها در حضور ماه و رویا دردعشقی ناشکیبا در تمنای تو دارد غمین دارم از دعوی این مسئله صد حیرانی یا روم سوی دل و یا که بسوزم طلبش
غمین می سرایم شعری که بود مرحم دل که مرا آتش غم سوخته درمجمر دل همدلی می جویم که دهم شرح پریشانی دل آسمان می بارد اشک من با قطراتش به زمین می بارد شب تنهایی من نیز زمین بیداراست که کند همرهی من به طرفداری دل ز قلم می بارد کلماتی که نشان از دل شیدا دارد خرده شعری به نوا می سازم که کنم همره هر واژه صدای سازم خلوت و بغض گلویی شده کابوس شبم همچنان می سازم همچنان می بارم همچنان می شکند این دل جادو شده ام درفضا پر شده از ناله سوداگردل گوش کن تاکه دهی گوش به غوغای سکوت باد می نالد از این همهمه و غربت دل آسمان می شکند از غم افتاده به دل باز آهنگ سکوتی شده نجواگر دل با خود آهسته کنم زمزمه درکنج سکوت می سرایم شعری که بود مرحم دل که مرا آتش غم سوخته در مجمر دل.... غمین حیف آنکه به خود غره شوی در سیری افتاده ببینی و ره خود گیری غمین ترسم زآینه كه هويدا كند مرا از خود براندم چو تماشا كند مرا از خود خبر دهد اما شود ملال از تارو پود دل دهد اخبار قيل و قال سري كند سفر زدرون تا به جان گوش افشا كند كنون زمن عاقل چموش صد مرتبه خود را بفريبي به توبه اي آنگه شكني توبه يكايك به نوبه اي با ديدگان دل شده اين فتنه اتفاق در دل فتاده از شرر ديده اشتياق آندم كه گشته اي به هوا سرسپرده دل ازاصل خودرها شدي ومانده پا به گل از ناز روزگار جفا پيشه كن حذر دنيا دهد چو بوسه به كامت بود هدر با آينه خلوت كن و بشنو نصيحتش يكسان نما درون و برون با فضيلتش غمین پرکرده شکم از قبل مال و منال ای سیر
شکم باره غافل ززوال کی بردگران سرورو آقا شده ای روزی
که گرسنه بی رمق رفته زحال آندم که به تن کرده فقیری ژنده برتن
تو بپوشی زلباس اقبال اربابی و رعیت شده فرمانبر تو غافل که تو فرمانبر امیال ملال هر لحظه به دنبال غم سود و زیان عمر تو فنا گشت و فدای اموال خواهان غلام و خدم و جاه و مقام عاقل چه
کند فخر چنین جاه و جلال یکدم چو کنی فکر سرانجام نفس دیگر
ندهی دل تو به دنیای ریال امروز جهان تو بی غم و فربه شدی فردا چه دهی جواب یعمل مثقال روزی که زافتاده بگیری دستی آن
روز کمال است و دگر خواب و خیال غمین روزگار بی سامان آتشی به جانم زد شعله غمی سوزان بر دل و زبانم زد غم پس زمانی چندقهرمان میدان شد از جدایی و فرقت چهره ها پریشان شد حال زارو حسرت را بزم سفره ما کرد فرقت و جدایی را زخم کهنه ما کرد خاطرات دوران رایادگار جانم کرد آتش درونم را ماندگار جانم کرد تازمان و فرصت بود قدرهم ندانستیم عقل و هوش و بیداری،خفته دست و پا بستیم دارم از زمان نجوا این سخن به گوش جان کشته صدهزاران دل این وصال وآن هجران دوری عزیزان را چاره ای فراهم نیست ذره ذره نوری هم درشب سیاهم نیست تاکه درکناریم و گرد هم زهم غافل ذره ای ندارد سود بعد همدگر عاقل
ای سیر مکن فخر که این دارم و آن اینجا بود آن ملکم وآ نجای دکان برجامه و برخانه خود کم تو بناز کم گو زمد سال و لباسم چه گران در آینه گویی که چه غوغا شده ای با عطر فلان و کت با نام و نشان با مرکب زرین خود انگه که روی آهسته بران مرکب و بنگر به عنان در خواب خوش افتاده و غافل شده ای از رنجش همسایه بی تاب و توان در کام تو خوش آمده این عیش مدام غافل تو زآه دل ناکام نمان تاچرخ زمان درید خوشکامی توست غم را توزچشمان فرورفته بران فخری که تو با مال خود اندوخته ای مهمان تو امروز و به فردا به گمان زآن باد غروری که به غبغب زده ای هشدار زطوفان دل از حسرت نان روزی که کنی جامه فاخر توزتن یکسانی خود با دگران کرده عیان سیرو شکم گرسنه از خاک بود از خاک بوندو همه در خاک مکان حیف آنکه به خود خواهی خود سجده کنی یکباره ببینی که فنا گشته زمان غمین سیر از سخن گرسنه گفتا به درشت بی مایه که باشی که دهی راه درست گفتا که تو برمال و منالت نازی از رنج گرسنه گشته سیر و راضی از خون دل بی سرو پایی چون من کاخی سرپا کرده زسنگ و آهن سیرآمد و براو که گریبان گیرد با زخم زبان برده به فرمان گیرد اورا به تکانی چو به بیرون انداخت هرچه بیچاره طلب داشته نقداًپرداخت اینست سزای حرف حق از رعیت ارباب بود صاحب رنج و سعیت روزی که گذشته پادشه از گذری آن شاعره خوش گفت زآن پیرزنی آنانکه نشان پادشاهی دارند از اشک رخ ما رخ ماهی دارند سیر از شکم گرسنگان باکی نیست پایان و سرای همه جز خاکی نیست آن هیکل لاغرکه به بیرون افتاد انصاف دلی بود که دادش برباد غمین
نبود هیچ زانصاف که پیمان شکنم چه کنم تا که رود از سرم این تاب و تبش
لب خود بر لب دلدار نهادم چوشبی آتشی شد به دلم تاکه شدم شمع شبش
کم کم از داغ شدم آب و چو اشک افتادم هیچم و پا به سرم سوخته از داغ لبش
آخر از یار چنین شعبده باز و طناز مانده پا درگل و عقلم شده اندر عجبش
نه مرا توبه دوا بود و نه دل نای گریز من سرگشته گرفتار رخ و هر وجبش
زجدال دل و عقلم شده اینک غوغا دل بود شاکی عقل و شده اندر غضبش
اینجا نبود جای غرورو عصیان یا جای شکمهای تهی از یک نان
اینجا همه عریان و همه در خوابند محتاج دعا ،منتظری بی تابند
عاری بود اینجا ز مقام و شوکت خان گشته گدا همچو گدا بی صولت
درچشم گرسنه ای نبینی رنجی دردامن سیری تو نبینی گنجی
برتن نبود لباس ارزان و گران یک جامه ببینی تو دراین جا و مکان
برپیکر افتاده نبینی فخری اینجا بود از عاقبت ما قبری
عمری همه در حجله دنیا داماد غافل زعروسی که به مکرش استاد
گر خان و امیری به جهان یا که گدا یک سنگ تراشیده زما مانده بجا
غمین
| Design By : Night Melody |







